تبليغاتX
انسانم آرزوست

کوهستان هزاران ساله ی

پاکدامن

کوهستان من،

کوهستان تقدیس شده ی رنجور من.

شکاف سینه ات آغشته به بوی خون

خاک دره ی خورشیدت

بستری پاک برای اجسادی ناپاک شده است.

 

بازهم گاهی شهابی

داغ بر سینه ات تازه می کند

می دانم : آن شب هم شهاب باران بود

وحال دیر زمانی است که می گذرد

اما بوی تعفن هنوز در مشام میپیچد،

می آزارد.

 

تنها تکاور اِلف

بازمانده از نبرد باستانی

قرن هاست که در سکوت دخمه هایت

پنهان می شود

و هر شب فرتوت تر

به دنبال کهربای طلایی کوچک می گردد.

کهربای عشق و نفرت

کهربای نیک وبد

که شبی از جانب ونوس

برایت به هدیه آمد.

 

یافت نمی شود

یافت نمی شود !

هرچه می گردد.

- و من چقدر از سکوت نفرت دارم

و آنرا دوست دارم

و من چقدر از تنهایی نفرت دارم

و آنرا دوست دارم

و من به مرگ می اندیشم

به آن حقیقت معصوم -

 

این اجساد پوسیده

که چشم هاشان برای خورشید

کوچک بود

و قلب هاشان برای عشق

خالی میان دنده هاشان را

که آزرده از جای زخم منقار کلاغان است

با سنگ ریزه های سیاه و سپید

پر می کنند.

و سرانجام خورشید

آنان را دفن خواهد کرد

 

 

کوهستان من

چگونه مرا از یاد می بری ؟!

که من همان آخرین بازمانده ام

که من همانم ، با همان چشمان بی فروغ و آرام

که رد پاشان بر سینه ات نقش بسته

که من همانم ، با همان پوست روشن و براق

با همان زخم کهنه و تیره.

 

خسته ام دیگر

بیش از توانم خسته ام

یافت نمی شود

یافت نمی شود !

 

و من هم خواهم مرد

در جاودانگی خواهم مرد

در انزوای سنگ ریزه ها و خارها

خواهم مرد.

عشق را خواهم کشت ،

و خورشید را میان دره

سر خواهم برید ،

خون مذابش را

سر خواهم کشید.

و همینجا در میان

این همه مرده ی ناآلوده به مرگ

به خوابی خاموش و عمیق

فرو خواهم رفت.



                                                        م.پژمان (بامداد)

+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 4:23 PM توسط بامداد |


مانده ام بی پناه ، در دهان خاک.
ترسان و لرزان
در این جنگل نمناک،
لخت و عریان ، سرد و غمناک
پر از زوزه ها و چشم های وحشتناک
پر از تزویر
پر از ناکوک سازی
پر از کین و مکر و دغل بازی.
پر از دلقک ها و تلخک ها
و این سگ ها و زردک ها.

این همه زجر ملالت ، آخر
تا به کی باید ؟
شاید شاید ، یک نفر آید
به رویم در بگشاید
لیک می دانم ، می دانم
دگر هیچ زمان ، هرگز نمی آید.
او هم از زمره ی حیلت بازان بود
سراپا نیرنگ و رنگش فراوان بود.

سینه ی خونین و چاک چاکم
از دست این آباد ناکجا آباد
این پر از داد
و پر از بی داد
می کشد فریاد.

در سکوت محض این پاییز زمستان
آرام و سرگردان
پر می کشم سوی ،
سو سوی کور آن
ستاره ی بی جان.

لعنت و نفرین و تف
به این طوفان؛
آسمان ، ای آسمان
یک دم امان
غرقه گشته است تنم ازنیش زخم و تازیان.

بس است باران،
بس است باران...


م.پژمان ( بامداد )

+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 4:52 PM توسط بامداد |


ای سپید یال افشان

شب هنگام.

بتاز ، به سان رعدی از جانب مهتاب

ای پیک روشنایی آفتاب.

زمانی که می تازی

گردی نقره فام ترا فرا می گیرد

و بوته های شب بو

از آمیزش نفسهایت

آن شمیم آسمانی را به زمین می بخشند.

 

امشب من صدایت کردم

تا رهایمان بخشی

از این درماندگی و این بی کسی.

می خواهم چنگ بر یال هایت بی اندازم،

او را بر پشتت نشانم

و باهم دست به گریزی جاودانه زنیم.

پس، آنچنان بتاز که تا به حال نتاختی

و جایی برو که تا به حال هیچکس را نبردی؛

برو به دیار آرزوی من

از کنار آن برکه

که خانه ی ابدی

قوی های مهاجر است ، بگذر

و به سمت آن یگانه کوه برو

که در دامنه اش گلهای بنفشه

از شبنم صبحگاهی مسروراند.

من و او ، آنجا پیاده خواهیم شد

و تا روزی که سینه سرخ ها

یک نفس می خوانند،

پیش هم خواهیم ماند

و الهه ی عشق را، تماشا خواهیم نشست.





 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 0:25 AM توسط بامداد |


ملول از همه چیز

پایین کوه نشستم

و به خواب رفتم.

خوابی چنان سحرانگیز

که در آن راه می رفتم ،

و طی می شدم.

دیگر امیدی به دیدار قله نبود

آنقدر امید دور می نمود

که نا امیدی در کنارم سنگ می شد

و من گیج خواب بودم.

ناگاه پایم به این سنگ مالید ،

به زمین افتادم

و این طلسم خیالی در هم پاشید.

 

آنگاه دریافتم که کوه همیشه سنگ است

و آن قله است و فقط قله

که بعد از پیمودنش

دیگر هیچ نشانی از سنگ نیست ؛

و آسمان است

و آسمان است

و آسمان

آن زمان است که امید ترا می گوید:

ای تشنه ی پریدن ،

حال پرواز کن

که این وسعت بی کران

از آن توست !




 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 0:37 AM توسط بامداد |


درود بر همه ی شما عزیزانم
شاید پس از خواندن این شعر احساس کنید که دیگر کلامم تکراری شده است ، ولی خوب من چاره ای جز این ندارم. من اشعارم را نمی سازم ، بلکه می سرایم و وقتی شعر سروده می شود دیگر چند و چون آن دست انسان نیست ، این روح و احساس آدمی است که می سراید. من هم فعلا در این دنیا گیر کرده ام و هنوز نتوانستم راهی برای رهایی پیدا کنم ، شاید در آخر هم در این آرزوهای دست نایافتنی غرق شوم. ولی اشکال ندارد ، فعلا می سرایم تا شاید راهی پیدا کنم.
این چند وقته زیاد حال مساعدی ندارم و این شعر هم بدون هیچ ویرایش و دستکاری هست ، آنقدر آشفته ام که حتی حوصله ی مرتب کردن آشفتگی اشعارم را هم ندارم.
در پناه خدای شقایق ها
سبز باشید.



ماندن را چه ثمر

می باید از اینجا بروم

باید از پشت این حصار چوبین

به آنسو بپرم.

کوله بارم بسته است

دل باید کند،

رها باید شد

همچو این برگ رونده در باد

درخت ، باید پس داد

و به اوج باید رفت

به آغاز

جایی برای بی خودی و پرواز.

 

هیچکس نبود در اینجا

که تقلایم را فریاد زنان ، به پاسخ آید.

اینجا دست ها بی امان

در پی تخریب بودند ؛

خواب ها هم حتی

دمی به آرامش نیاسودند

کس نفهمید که در کف هر دست ،

تا چه اندازه محبت رسته است.


تنهایی به شوق بنفشه خوش بود

افسوس که هیچ رنگی عشق را ننمود.

 ( آخ که چه می شد

اگر همه سادگی را دوست می داشتند

بر سر هر کوچه ، بیشه ای از نور می کاشتند ! )

به چه دل خوش باشم ؟!

 

رها باید شد

 

آنطرف دشت گلی است

که شمیم شقایق ها

زلال سرخ عشق را بارور می سازند.

 

آنطرف شاید هنوز

یک نفر ، در انتظارم باشد.


م.پژمان ( بامداد )



+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 8:50 PM توسط بامداد |


درود بر همه ی عزیزانم

شعری که گذاشته ام ، فقط قسمت اول یکی از اشعارم هست و چون ادامه ی شعر دارای وزن و آهنگ دلخواه من نبود به این دلیل از آوردن ادامه ی شعر پرهیز کردم. زیرا این اندیشه ها در افکار کوچک من به راحتی جای نمی گیرد و قبول بدارید بیان آنها ، آن هم به صورت شعر کاری بس دشوار است.

اما به گفته ی حضرت مولانا :

 

گرچه عاجز آمد این عقل از بیان

   عاجزانه جنبشی باید در آن

اِنَ   شَیئأ   کُلهُ   لا   یُدرَکُ

 اِعلَمُوا   اَن   کُلهُ   لا   یُترَکُ

گر نتانی خورد طوفان سحاب

      کی توان کردن به ترک خورد آب؟

 

اگر زمانی توانستم ادامه ی شعر که بسیار مهم است را با آهنگی مناسب احوال خویش هماهنگ سازم ، آن قسمت را هم در مجالی  دیگر در وبلاگم قرار می دهم.

شلید بگویید : خب می گذاشتی هر وقت کامل شد ، همه را با هم قرار می دادی. ولی باید بگویم شرمنده ، اگه دقت کرده باشید تازگی هر دو الی سه روز وبلاگم را به روز میکنم. دلیلش هم این است که باید حرف بزنم ، باید با دیگران حرف بزنم . نمی توانم درونم بریزم ، دیگر خسته شده ام از این همه فشار ، باید بگویم تا شاید آرام بگیرم.

شاید !

مرا به خاطر کم کاریم ببخشید.


نخلی از مرداب را

در کنار میزم کاشتم.

داشتم ، می تکاندم

کهنگی را از تنش.

ساقه ی خشکی شکستم

دستم ، بر خود لرزید،

پیچید ، بهتی میان انگشت هایم.

 

دست بر این تناسب نباید برد،

طعنه بر مرگ نباید زد.

هست و نیست را

اینچنین باید شناخت.



ابتدا برای کیفیت پایین عکس پوزش می طلبم.

خود این عکس را گرفتم ، و چون کیفیت دوربین پایین بود ، متاسفانه جالب نیست. اما مهم دنیایی است که در این عکس پنهان شده است. کیفیت می خواهیم چه کار ؟!

تا به حال بر برگ گیاهان اندیشیده اید که در آنان مرگ و زندگی چگونه به هم پیوسته اند ؟

به قدری به هم نزدیک می باشند که آدمی را تکان می دهد.



+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:52 PM توسط بامداد |


از درگیری ابعاد

 این ابعاد چندگانه ،

 این ابعاد چندگانه ی کودکانه.

        خسته ام.

فرار،

باید به فکر باشم.

پاهایم غرق در زمین اند

 دستهای پرواز

 بشتابید،

 کمک !

 

 شقایق عادتی خوشایند است.

 دلهره ای مشکوک

 آیا کتاب ، باید ببست ؟

 نمی دانم

 و از همین ندانستن خسته ام.

 

دست ها را باید شکست ؟

یا پای ها را باید برید ؟

 کاش ، می بشود !

  پای بسته ، دست بر آسمان رسید.

  



م.پژمان( بامداد )




+ نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 0:27 AM توسط بامداد |


سلام به همه ی دوستان خوبم.
وبلاگ من جای اینجور بحث ها نیست ، چون از این حرفها متنفرم.
ولی حالا که وارد این بحث شدم پس باید از خود دفاع کنم.
اگر خواستید ابتدای بحث را ببینید به وبلاگ ( رضوان ) که در مطلب
 قبلی نظر داده است بروید ، و نظر مرا بخوانید سپس به این وبلاگ
 آمده و دفاعیه ی ایشان را از خویش بخوانید و سپس این مطلب را
 بخوانید.
اگر هم حوصله ندارید که می دانم ندارید ، همین مطلب را بخوانید
و نظر خود را برایم بنویسید ، باشد که هر کدام گمراه بودیم به راه
 مستقیم باز گردیم.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:5 PM توسط بامداد |


عمر را به ابتذال کهنه می کنم،

و در ابتذال زندگی

و چیزی از حاشیه های مفرح نمی خواهم.

شاخه های افکار می پیچد همچنان

بالا می رود،

پایین می آید.

دست هایم لمس می شود بر سطح غربت.

تنها بودن ازلی است

تنهایی را با در کنار بودن خواهم چشید

آمیزش احساس ، زیباست.

 

روی وقت لمیده ام

جدا از زمان.

عبور نمی کنم

گذشت را دوست نمی دارم

ثبات،

بهترین آرامش

در ثبات می توانم خوب :

جذب شوم،

حل شوم،

و بپوسم.

 

این افکار نجومی ، به جان فرو می شود،

از سر لذت

و تنهایی مرا مثل خمیازه ای به خلسه معلق می کند.

و تنهایی را با در کنار بودن می خواهم.

 

چشم کجا می نگرد ؟

چیز دگری برای دیدن می توان بود ؟!

طعم احساس را نباید فرسود

ذوب باید شد،

در جریانی به مشابه زمان

در قسمتی که دقایق خوابیده اند.

در خلاء ای که نیست ، اتمامش را آرزو

عمر را بگذر،

آرزو را بمیر.




م.پژمان (بامداد )





+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 8:6 PM توسط بامداد |


سلام
درباره ی این شعر بگم : که این شعر خلاصه شده هست.
اینو هم بگم که خودم هروقت می خونمش،ناخودآگاه اشکم
 جاری میشه،چون تک تک خط هاش برام معنی داره.
امیدوارم شما دوستای خوبمم از این شعر خوشتون بیاد.
البته بارها هم گفتم ، که من فقط برای دل خودم شعر میگم
نه برای شهرت.
اگر اشعارم خیلی خوب نیست ، شرمنده.
در پناه خدا
سبز باشید.



ساعت هایی خواهند آمد

که در تیک تاک ثانیه هاشان

خنده ی کودکان دفن می شود.

و من می گریم

برای آن لک لک هایی

که دلشان لک زده است

دریا را.

برای آن دشت هایی

که در تن گرمشان

خارهای خمپاره می روید.

ریگ های مین می غلتد.

 

چه کسی به فکر خواهد بود ؟

پس شقایق ها چه ؟

چه کسی یاد آنها خواهد بود ؟

 

این اندیشه مرا آزار می دهد :

که روزی آدمی را هم در کارخانه خواهند ساخت.

همچو کارخانه های تولید اسلحه ؛

پس آدمیت چه ؟

احساس را چگونه جعل خواهند کرد ؟!

 چرا عشق را آرام نمی گذارید ؟

اگر سادگی را نمی خواهید

چرا آن را به ما وا نمی گذارید ؟

 

چه کسی به فکر خواهد بود ؟

پس شقایق ها چه ؟

ای باران ، به فریاد رس.

 

نفسم تنگ شده است.

بالا نمی آید.

دیگر آسمان ، آبیش را

بر سرخی سینه ام نمی ساید.


با شمایم

با شما ، که کمر بر قتل یکدیگر ببستید.

نمی پرسم چرا ، چون از زندگانی ، تاریکی را لایقش هستید.

می پرسم چرا تبر را ساختید ،

قلب با سخاوت جنگلل شکستید ؟

 

چه کسی به فکر خواهد بود ؟

پس شقایق ها چه ؟

ای آفتاب ، به داد رس.

 

می گریم

برای حیوانات معصومی

که آزمایشگاه تشریح را خانه می پندارند.

برای پرندگانی که معنی بال را

بسته می دانند.

 

جنگتان بر سر چیست ؟

زمین می خواهید ؟

زمان را چگونه درمی ربایید ؟!

خاک از بلعیدنتان سیر شد.

دگر کی شما از خون هم سیراب خواهید شد ؟!

 

چه کسی به فکر خواهد بود ؟

پس شقایق ها چه ؟

خدایا ، تو را قسم ...

 

 

  

 م.پژمان ( بامداد)



+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 0:49 AM توسط بامداد |